الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

اولین یلدای من...

یلدا یعنی زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...به همین مناسبت یک شب نشینی کوچولو برای اولین یلدای الینا ترتیب دادیم ایشون هندونه خانم مراسم هستند:   این یکی هم هندونه تزیین شده (کالسکه) مادر بزرگ میز تنقلات میز شام مختصر...شامل باقالی پلو با ماهی و رشته پلو و ژله هندونه و سالاد هندونه که همش بدون تزئینه....چون مامانم به شدت سرما خورده بود بیا تا در بلندترین فرصت شبانه، از هزار رنگی پاییز به یک رنگی زمستان برسیم یلداتون مبارک     ...
30 آذر 1391

7 ماهگی من...

  وقتی 7 ماهه میشویم دیگر کنترل کردنمان بسی دشوار میشود...چون از صدم ثانیه هم استفاده میکنیم در فرو کردن انگشتانمان تا مچ دست در کیک تولدمان!  ابتدا با یک دست   سپس با هر دو دست و باز هم شور و شعف هر ماهه     و بلاخره حسن ختام برنامه با کمی قر...   شاد باشید... ...
29 آذر 1391

6 ماهگی من...

بلاخره پاییز آمد؛ فصلی که آمدنش برای مامانم خوشایند نبود   چون با اومدنش مامانم رو مجبور کرد که بعد از 6 ماه هر روز منو ترک کنه و بره سر کارش خوب چه میشه کرد؟؟؟؟ منم قول میدم که حسابی صبر پیشه کنم البته مامان بزرگ هم تو محبت کردن به من کمتر از مامانم نیست ها خلاصه جونم واستون بگه که بد نمیگذره.....       راستش دیگه از ژستهای تکراری خسته شدم....اینم یک ژست از نوع هندی!!! ...
29 آذر 1391

5 ماهگی من...

بازم یک ماه بزرگتر.....شیطون تر....کنجکاوتر....هوشیارتر...تر...تر   دیگه میدونم که به جز شیر خشک خوراکیهای دیگری هم وجود دارد که من فعلا از خوردن آنها منع می شوم     به همین دلیل وسوسه شدم و فقط در یک لحظه از غفلت بزرگترها سوء استفاده کردم و دستم رو در کیکم فرو بردم و مامان نگرانم دوربینو پرت کرد و زود دست منو شست!!!     و خوشحالی وصف ناپذیری به دلیل یادگیریه شیطنتهای اخیر بهم دست داد     خلاصه به هر طریقی که بود؛مراسم جشن 5 ماهگیم برگزار شد . ...
29 آذر 1391

من بوف میخورم...

شنیدین که میگن وقتی شمع تولدت رو فوت میکنی هر آرزویی داشته باشی برآورده میشه؟  من که از ته دل از خدا خواستم و برآورده شد!       این هم لحظه استجابت دعا و بلاخره من به آرزوم رسیدم و بعد از 5 ماه یه چیزی به جزء شیر خشک را هم تست کردم     دعاهاتون مستجاب... ...
29 آذر 1391

4 ماهگی من...

بازم به لطف خدای مهربون من یک ماه بزرگ تر شدم و البته شیطون تر.......شیطون که میگم یعنی اینکه مامان و مامان بزرگم حدود یک ساعت وقت صرف کردند تا اینکه بتونند چند تا عکس مناسب و در خور شان من ازم بگیرند!       فکر نکنید همیشه میخندم ها.......میگید نه؟         ...
29 آذر 1391

8 ماهگی و جشن دندونی...

هشت ماهه شدنم با يك اتفاق خيلي خوب توام بود...اون اتفاق اين بود كه دقيقا شب تولد 8 ماهگيم وقتي داشتم گريه ميكردم؛يهو يك مرواريد كوچولو روي لثه پائينم توسط مامان كشف شد و اين بود آغاز ماجراي ترتيب دادن يك مهموني كوچك به همين مناسبت     ...
10 آذر 1391